۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه

کوتاه ؛در "کتاب ایوب"

بسم الله

در زمین عوص مردی بود، که ایوب نام داشت ؛و آن مرد کامل و راست و خدا ترس بود و از بدی اجتناب می نمود.(کتاب ایوب / اول )

این آغاز کتاب ایوب است.بی‌حاشیه با مردی روبرو هستیم که از منظر کتاب راست است و خدا ترس و کامل .که از بدی اجتنناب می‌کند.این چهار ویژ گی به طور مطلق آمده است و مطلق آمدن یعنی، قرار نیست با تمام طوفان‌هایی که در زندگی او سر بلند می‌کنند، با تمام مصائب و سختی‌ها ،با تمام مناقشاتی که در می‌گیرد ،این خصایص زیر سوال روند.گاهی میانه‌های کار از خودمان می‌پرسیم؛ این ایوب آیا هنوز همان ایوب سطرهای نخستین است ؟همو که خدا در موردش به شیطان می‌گوید : آیا در بنده‌ی من ایوب تفکر کردی ؟مرد کامل و راست و خدا ترس که از گناه اجتناب می‌کند(کتاب ایوب/8:1)

و جواب چیست ؟ایوب ،ایوب می‌ماند؟

پسران خدا می‌آیند تا به حضور خداوند برسند،شیطان نیز می‌آید. و اینکه آیا شیطان می‌تواند همراه با پسران خدا به حضور برسد، سوالی ست که رهایش می‌کنیم.خدا می‌گوید از کجا آمدی؟،شیطان از زمین آمده است.از سیر در زمین. و خدا می پرسد آیا در بنده‌ی من تفکر کردی که مثال ندارد.که کامل است،که راست ایستاده،که خشیت دارد که از گناه روی برگرفته؟ و شیطان سر به شیطنت می‌گذارد که "مگر او مجانا از تو می‌ترسد؟ مگر تو گرداگرد او را حصار نکشیدی ؟ مگر تو برکت به اعمال دست او ندادی؟ مگر مواشی او را در زمین پراکنده نساختی؟" شیطان خدای را به چالش می‌خواند ،می‌گوید" بگیر آنچه به او دادی و خواهی دید که ایوب در مقابل تو دست از تو خواهد شست."خدای همه چیز ، جز حیطه‌ی جان ایوب را بدست شیطان می‌سپارد.و این یعنی هیچ چیز دیگر نخواهد ماند .هر آنچه هست خاکستر فنا خواهد شد.رسولی نزد او می‌آید تا خبر از حمله‌ی سابیان دهد و کشتار هر آنچه از الاغ و گاوان است و نیز جوانان. تنها بازمانده از این حمله همان پیغام دهنده است.سخن پایان نیافته دیگری خبر از آتش خدا می‌دهد که بر گله اوفتاده است و دام و جوانان را با هم سوخته، بازمانده تنها همین رسول پیغام آور است.شتران را و جوانان را ،کدانیان کشته‌اند ، پسران و دختران یعقوب را باد ِ درگرفته در بیابان. و این جاست که هیچ چیز نمانده است. که در قمار خدای و شیطان نه تنها و مال و دام، که پسران و دختران و کارگزاران ایوب به فنا می‌روند.

آنگه ایوب برخاسته ،جامه‌ی خود را درید و سر خود را تراشید و به سجده افتاد و گفت : برهنه از رحم مادر خود بیرون آمدم و برهنه به آنجا خواهم برگشت!خداوند داد و خداوند گرفت و نام خداوند متبرک باد(کتاب ایوب/ 1 :21،22)

"در این همه ایوب گناه نکرد و جهالت به خدا نسبت نداد" اطلاق همچنان باقی ست.ایوب هنوز مرد سطرهای نخستین است.

بار دیگر پسران نزد خدای آمده‌اند.شیطان دوباره می‌آید.خدای، گویی بخواهد ایوب را به رخ بکشد، دوباره می‌پرسد در او تفکر نمودی ؟ که چنان است و چنان است و راست ایستاده؟هر چند مرا بر آن داشتی که بی جهت او را اذیت رسانم؟(کتاب ایوب /2: 3) شیطان می‌گوید دلیل آن است که دست به جانش دراز نکردی .استخوان و گوشت او را لمس نما تا پیش تو روی از تو بگیرد(کتاب ایوب/2 : 5) و این بار گوشت و پوست ایوب است که قمار می‌شود.ایوب، به خاکستر نشسته، دمل‌های سخت خویش را با تکه سفالی می‌خاراند.

همسرش طرح وسوسه می‌دهد. که دیگر دل به کدامین خدای بسته‌ای؟ایوب ملامتش می‌کند.دوستانش به دیدارش می‌آیند.هر کدام از یک سو. نزاری ایوب را که می‌بینند جامه می‌درند ،خاک بر سر می‌افشانند ،هفت روز و هفت شب سخن نمی‌گویند چرا که درد ایوب بسیار است .آنگاه ایوب لب به لابه می‌گشاید ،بنای نفرین می‌گذارد .به روزی که در آن متولد شده است، لعنت می‌فرستد و بر خودش و هر چه به خودش مربوط است.چونان آتشفشانی که پس از خموشی ِ سالیان، به آتش آمده باشد.

دوستانش جرات می‌یابند با او حرف بزنند. آنها آرام آرام پرده از آنچه در دل دارند می‌گشایند که مگر نه این‌که هر چه بکاری همان را درو می‌کنی ، در خود بنگر که چه کرده‌ای که این گونه عذاب می‌شوی !زیرا که بلا از غبار در نمی‌آید و مشقت از زمین نمی‌روید(کتاب ایوب/5: 6) و آیا شرارت تو عظیم نیست و عصیان تو بی انتها نی ؟( ایوب/ 22 : 5) و مگر نه این است که خدا کمتر از گناهانت تو را سزا داده است(ایوب/ 11 : 6)به نظر یک رابطه‌ی منطقی برقرار است.عکس‌العملی که در پی عمل می‌آید .ایوب همه چیز دارد،از مال و مکنت و شهرت و اعتبار.از اولاد فراوان.از احترام بسیار ،چگونه است که چنین بر خاکستر می‌نشیند؟چه چیز جز گناه می‌تواند این چنین همه چیز را برباد دهد. و اگر این تنبیه پروردگار نیست پس چیست؟قسمت عمده‌ی کتاب مربوط به همین مباحثات است.دوستان ایوب سبب را گناه‌کاری او می‌دانند و او سعی در رد این گفته‌ها دارد.او نمی‌داند سبب چیست، لیکن آنقدر می‌داند که گناه کار نیست.دوستان ایوب در کتاب ،حکیمانی را می‌مانند که گاه و بی‌گاه آماده‌اند علم خویش را به رخ بکشند . تا جایی که ناگاه از خود می‌پرسیم اینان همان‌هایند که زاری و نزاری ایوب را که دیدند گریبان دریدند؟همان‌ها که خاکستر بر سر نشاندند؟ ایوب از این همه توبیخ و موعظه به ستوه می‌آید و می‌گوید. بر من ترحم کنید ترحم کنید شما ای دوستانم.زیرا دست خدا مرا لمس نموده است چرا مثل خدا بر من جفا می‌کنید و از گوشت من سیر می‌شوید. (کتاب ایوب 19 : 21-22)

ایوب رفته‌رفته توان از کف می‌دهد.از سویی ملامت رفیقان است و از سویی رنج و محنت بر جان نشسته.آاخرین تیر خوشتن را از چله رها می‌کند و آشکارا به محاجه با خدا بر می‌خیزد. نزد تو تضرع می کنم و مرا مستجاب نمی‌کنی ،برمی‌خیزم و بر من نظر نمی‌اندازی .خویشتن را متبدل ساخته بر من بی رحم شده‌ای .با قوت دست خو د به من جفا می‌نمایی .مرا به یاد برداشته ،بر آن سوار گردانیدی و مرا در تند باد پراکنده ساختی(کتاب ایوب/ 30 : 20 ،21 ، 22) و آنچنان می‌شود که "بربط او به نوحه‌گری مبدل می‌شود و نای‌اش به آواز گریه کنندگان."

از این جاست که خدا به میدان می‌آید.ابتدا نرم با او سخن می‌گوید ،هر چه به پیش می‌رود خدا رجز خوان‌تر می‌شود. ایوب را به تحدی می‌خواند که تو از خلقت چی می‌دانی ؟از بز کوهی و گاو وحشی ؟ از ابرها و عمق دریاها ،از نورها و ظلمات،از برج‌های جنوب و برج‌های شمال و از هر آنچه که از کائنات موجود است.ایوب چیزی نمی‌داند .ایوب چه طور می‌تواند چیزی بداند؟ ایوب و هر آن‌که مخاطب رجزهای خداوندی می‌شود، خود را محقر می‌یابد .خود را پست می‌شمرد و می‌یابد که باید شرح آن چه رفت را از خدا بخواهد، که او به همه چیز قادر است و کیست که او را منع نماید و ایوب اقرار می‌کند سخن به آنچه علم نداشته گفته است، به چیزهایی که فوق عقل اوست . به خاک می‌افتد : از این جهت از خویشتن کراهت دارم و در خاک و خاکستر توبه می‌نمایم(کتاب ایوب/ 42 : 6)خدا سپس بر دوستان ایوب خشم می‌گیرد. برای بخشش، بدان‌ها دستور قربانی می‌دهد و می‌گوید از ایوب بخواهید برای‌تان دعا کند که مستجاب خواهد بود.

اگر داستان‌های با پایان خوش را ژانر بدانیم،کتاب ایوب از بزرگترین‌های این ژانر است.خدا بیش از آنچه پیشتر داشته به او عطا می‌کند ،فرزندانی نیکو بدو می‌بخشد وعمری طولانی ارزانی‌اش می‌کند. در نهایت "بیشتر از اول متبرک می گردد."

با این همه سوال ابتدایی هنوز باقی‌ست که این ایوب ، همان ایوب سطرهای نخستین است.آیا او کاملیت خویشتن را حفظ نمود آنچنان که در آغاز دوره‌ی محنتِ خویش ادعا می‌کرد؟آن نفرین‌ها ،و مهمتر، آن محاجه‌های سفت و سخت با خدا را باید به چه حسابی نوشت؟و در نهایت رجز‌خوانی خداوند ،آن رجز خوانی طولانی، در برابر چه چیز تفسیر می‌شود؟

پس ایوب پیر و سالخورده شد و وفات یافت(کتاب ایوب/آخر)

۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه

مرگ مزخرف

داستان كوتاه
مرگ مزخرف

چهره اش زير تور سياه انگار سايه است. سايه كه مي گويم، نه اسمش سايه باشد ها! نه. مثل سايه پر شاخ و برگ يك درخت، گل و بوته هاي روي تور سايه انداخته اند روي صورتش. گل تور نشسته روي بيني اش. بيني اش برق مي زند. مريم مي گويد: دماغهاي عمل كرده براقند. ولي من مي گويم دليل نمي شود. شايد يكي دماغش چرب باشد و برق بزند. اما در مورد او، همان حرف مريم درست است. دماغش را عمل كرده. خيلي ظريف و كوچك شده. هوس مي كنم دست بزنم بهش.
زود سرم را مي اندازم پايين. چون از آن هوسهاست كه دق مرگم مي كند. وسط مجلس كه نمي شود بروم يك كاره انگشت بگذارم روي دماغش. مي ترسم اگر نگاهش كنم طاقت نياورم.
هر وقت از اين جور هوسها مي افتد به دلم، تا برآورده نشود ول كن نيستم. نگاهم را از روي تورش سر مي دهم روي دستهايش. دست هاي سفيد و انگشتان كشيده اي كه يك دستمال كاغذي مدام بينشان جا به جا مي شود.
انگشترش خيلي قشنگ است. طلاي سفيد و زرد با نگين هاي الماس درشت كه به شكل يك گل لاله برجسته شده. طفلك! دماغم تير مي كشد، ولي اشكم نمي آيد.
يكدفعه همه جا ساكت مي شود و همهمه ملايم مهمانها مي خوابد. فقط صداي فين فين مريم را مي شنوم كه نشسته كنارم. آبرويمان رفت. همه در سكوت دارند عزاداري مي كنند، آن وقت اين دختر چنان هق هق و فين فيني راه انداخته كه همه برگشته اند و دارند ما را نگاه مي كنند. با گوشه آرنج مي زنم توي پهلويش. بي هوا مي گويد: آخ! بدتر شد. از حرص گوشه چادرم را مچاله مي كنم و توي صورت مريم چشم غره مي روم. اما انگار نه انگار. اصلا توي باغ نيست. اخمهايش را مي كند توي هم و پچ پچ كنان مي گويد:‌ چته؟ چرا همچين مي كني؟!
از لاي دندانهايم مي گويم: هيچي. فقط يواشتر گريه كن. يه كم سنگين تر!
مريم بي حوصله نگاهش را از من مي گيرد و همان طور آهسته مي گويد: خب دلم مي سوزه. بيچاره خاله مگه چند سالش بود؟ تازه نگاه كن شيدا چه حالي داره... و دوباره اشك هايش سرازير مي شود: آخي!
چشمهاي مامان از بس گريه كرده قرمز شده و گود رفته. نگاهش مات است. مسير نگاهش را كه دنبال مي كنم مي بينم از پنجره قدي اتاق پذيرايي به رفت و آمد مهمانها توي حياط خيره شده. گونه هاي هميشه سرخش هم بي رنگ شده اند. زير ابروهاي نازك مامان سيخ سيخ بيرون آمده. هيچ وقت نمي گذاشت اين طوري بشوند. زود به زود مي رفت آرايشگاه برشان مي داشت.
تنها وقتي كه مثل حالا ابروهايش زشت شده بودند، وقتي بود كه پدربزرگ و مادربزرگ مردند، جفتشان باهم تصادف كردند. مي خواستند از بزرگراهي كه خانه شان آن طرفش بود رد شوند، اما تنبلي شان آمده بود از روي پل هوايي بروند. يك نگاه انداخته بودند اين طرف، يك نگاه هم آن طرف، بعد با خيال راحت دست هم را گرفته بودند و دبرو كه رفتي. اما از شانسشان جوانكي هفده هجده ساله كه آن روز بعد از ظهر سوييچ ماشين مدل بالاي بابايش را كش رفته بود، با سرعت 150 كيلومتر زد بهشان. مردمي كه بعد از تصادف دورشان جمع شده بودند تعريف كردند كه آقاجون هنوز دست عزيز توي دستش بوده.
آن موقع خاله توي بيمارستان بود. سرطانش دوباره عود كرده بود. چيزي بهش نگفتند. مامان مي گفت اگر بگوييم او هم يكراست مي رود سينه قبرستان.
آقاجون را زياد دوست نداشتم. او هم از من خوشش نمي آمد. نمي دانم چرا. هر وقت مي رفتيم خانه شان، فقط جواب سلامم را مي داد و بعد مي رفت دنبال كارش. نگاهم نمي كرد. از در هر اتاقي وارد مي شدم، آقاجون از آن در مي زد بيرون. حتي سر سفره هم جوري مي نشست كه رو به روي من نباشد. فقط با من اين طور رفتار مي كرد. با مريم و بقيه نوه هايش خيلي هم گرم بود.
مامان و بابا به روي خودشان نمي آوردند. يعني هيچ كس به روي خودش نمي آورد. نه مريم خواهرم، نه دايي حسن، نه حتي عزيز كه برعكس آقاجون مرا خيلي دوست داشت. كسي علت تنفرش را از من به زبان نمي آورد. فقط يك بار از خاله مهري شنيدم كه دختر ته تغاري آقاجون و عزيز وقتي شانزده سالش بوده سيل مي بردش. سيل شميران سال 66. هيچ وقت هم پيدا نشده. آن موقع من دو سالم بود. چيزي يادم نمي آمد. خاله مي گفت من خيلي شبيه خاله مهتاب مرحوم هستم.
اين طور بود كه وقتي خبر مرگشان را شنيدم، اصلا براي آقاجون دلم نسوخت. يك ذره هم گريه ام نگرفت. نمي دانم چرا هر كاري كردم براي عزيز هم اشكم نيامد. شايد براي نوع مرگش بود. براي آبروداري، يك تور سياه گل و بته دار، درست مثل شيدا دختر خاله ام، انداختم روي سرم تا خشكي چشمم معلوم نباشد. براي مراسم همه ريخته بودند خانه شان. تا چهل همسايه آن طرف تر هم مي آمدند و زار زار گريه مي كردند.
اما من نتوانستم. البته دلم براي عزيز، خيلي سوخت. هيچ فكر نمي كردم يك روز اين طوري بميرد. وحشتناك بود. البته بيشتر از وحشتناك، دل به هم زن. اين كه ماشين با آن سرعت بزند به آدم و جوري پرتت كند وسط باند مخالف بزرگراه كه ده تا ماشين ديگر از رويت رد شوند، تصوير مزخرفي از يك مرگ به نظرم مي آمد. تصادف، آن هم به اين شكل، مرگ مزخرفي است. اصلا آبرومندانه و درست و حسابي نبود.
بهترين مرگ براي پيرها مردن در خواب است. نه دردي حس مي كنند، نه اصلا مي فهمند كه مرده اند. كسي هم توجهش جلب نمي شود. اما كشته شدن در تصادف، براي يك پيرزن 75 ساله و يك پيرمرد 80 ساله، اصلا جالب نيست. آن هم همچين تصادفي.
باز صد رحمت به خاله. لااقل سرطان گرفت. اين طوري مي شد در طول بيماري اش كلي هم مظلوم نمايي كني و از دست روزگار هم گله و شكايت. كه خواهرش جوانمرگ شد، شوهرش وفا نداشت، دخترش نصف سال ازش دور بود، چند ماه پيش پدر و مادرش هر دو باهم مردند و حالا خودش هم از درد سرطان دارد مي ميرد.... امان از اين دنيا!... اي خدا! چه حكمتي داشتي خدا!
دقيقا حرفهايي كه مامان مي زد همين بود. مرگ هيجان انگيزي بود. آن هم براي خاله مهري. چند سال اين دكتر و آن دكتر مي رفتي، دو سه بار عمل جراحي، بعد دوباره آن توده مزاحم غريبه توي بدنت رشد مي كرد و براي آخرين بار توي بيمارستان بستري مي شدي. عالم و آدم مي آمدند ملاقاتت و دلشان براي تو مي سوخت. سعي مي كردند حرفهاي اميدوارانه بزنند، قربان صدقه ات بروند وبگويند چقدر خوب و مهربان و عزيزي، و البته توي دلشان فعل بودي را به كار مي بردند.
مريم به اين فكرهايم مي خنديد. گاهي هم تعجب مي كرد. اين آخري ها كه ديگر وحشت كرده بود. جا مي خورد و با چشمهاي از حدقه درآمده نگاهم مي كرد. ديگر مدتها بود حرفهاي دلم را به مريم نمي گفتم. واكنشهاي مسخره اش به كنار، دهنش هم لق بود. تا عطسه مي كردي، بابا و مامان كه هيچ، همه فاميل پدري وم ادري و دوست و آشنا خبردار مي شدند. آن وقت تا مدتها چپ چپ نگاهم مي كردند و دهانشان را مي بردند توي گوش بغل دستي به پچ پچ و خنده.
من كاري به حرفهايشان نداشتم. مهم نبود از من چي مي گفتند. به درك! بگذار فكر كنند خل ام. مهم اين بود مرگ خاله خيلي شرافتمندانه و افتخار آميز بود. سير طبيعي خودش را طي كرده بود: تولد، ازدواج، بچه دار شدن، طلاق، بيماري و مرگ. درست برعكس خاله مهتاب 16 ساله ي گمشده در سيل، و آقاجون و عزيز كشته در تصادف. خوشم آمده بود. دوست داشتم توي مراسم ختم يك نفر به اين مساله اشاره كند، اما چيزي گفته نشد. خيلي دلم مي خواست به شيدا اين را مي گفتم. حتما خيالش راحت مي شد و كمتر غصه مي خورد.
ولي شيدا گيج و منگ به نظر مي آمد. 15 سال با پدرش خارج از كشور زندگي كرده بود. گهگاه براي ديدن مادرش مي آمد. و اين بار با خبر مرگ مادرش برگشته بود. توي فرودگاه مارا كه ديد خودش را كشت، ولي گريه اش نگرفت. فقط اخمهايش را كرد توي هم.
حالا هم نشسته روبه روي من و الكي دستمال كاغذي را توي دستش ريز ريز مي كند. دستمالش خيلي كوچك شده، ولي نه از اشك، از عرق است. دلم برايش مي سوزد. حال من را دارد، وقتي چند ماه پيش آقاجون و عزيز مرده بودند.
آن موقع امتحان هاي دانشگاهش را مي داد و نيامد. بابايش هم با واسطه يك دسته گل با كارت فرستاد.
تور روي صورتش سايه انداخته است. يك گل توري بزرگ نشسته روي دماغش. دماغ ظريفي كه مطمئنم اگر نگاهش كنم، بايد بلند شوم و بروم انگشت اشاره دست راستم را بگذارم رويش.
لبم را گاز مي گيرم. چشمم را مي بندم. رويم را مي كنم به مريم، ولي فايده ندارد. قيافه مريم با آن صورت خيس بيشتر خنده دار شده تا ناراحت كننده. نمي توانم بيشتر از اين تحمل كنم. اول كمي آهسته، و بعد با قدمهاي تند مي روم آن سر پذيرايي، و رو به روي شيدا كه روي مبل راحتي نشسته مي ايستم. انگشت اشاره دست راستم را مي گذارم روي دماغش. چه حس عجيبي! چقدر نرم است! آدم دلش مي خواهد بپيچاندش. مثل دماغ بچه ها.
و آرام مي پيچانمش. شيدا مات زده به من خيره شده. آه آهسته اي مي كشد و تند دستم را از روي دماغش مي زند كنار. تور سياه از سرش مي افتد. سايه آن گل توري از روي بيني اش مي رود و همان بيني عمل كرده درشت تر به نظر مي آيد. مامان و مريم و بقيه بلند شده اند و هاج و واج ما را نگاه مي كنند. شيدا عصباني شده. گونه هايش يك دفعه گر مي گيرند و فرياد مي كشد: مرگ مزخرفي بود! از مريضي بدم مي آد. كاش مثل آقاجون و عزيز مي رفت زير ماشين! و محكم خودش را پرت مي كند توي بغل من. جيغي مي كشد و هاي هاي مي زند زير گريه. دماغم تير مي كشد. اشك هايش صورتم را خيس كرده، ولي هر كاري مي كنم، نمي توانم گريه كنم.

اسفند 84

۱۳۸۹ آذر ۲۳, سه‌شنبه

سیاره رنج
هنوز نیم قرن از حجه الوداع نگذشته، امت محمد (ص) تیغ بر اوصیای او کشیده اند و با نام اسلام، قلب اسلام را که امام است، می درند! اجسامشان به جانب قبله نماز می گزارند، اما ارواحشان هنوز همان اصنامی را می پرستند که ابراهیم شکسته بود. اجسامشان به جانب قبله نماز می گزارند، اما ارواحشان با باطن قبله که امامت است، پیکار می کنند. جاهلیت ریشه در درون دارد و اگر آن مشرک بت پرست که در درون آدمی است ایمان نیاورد، چه سود که بر زبان الا اله الا الله براند؟ آن گاه جانب عدل و باطن قبله را رها می کند و خانه کعبه را عوض از صنمی سنگی می گیرد که روزی پنج بار در برابرش خم و راست شود و سالی چند روز گرداگردش طواف کند. و ای کاش تا همین جا بسنده می کرد و قلب قبله را با تیغ نمی درید! عجبا! جهان را ببین که چه سان وارونه می شود!...
روز بالا آمده بود که جنگ آغاز شد و ملائک به تماشاگه ساحت مردانگی و وفای بنی آدم آمدند. مردانگی و وفا را کجا می توان آزمود، جز در میدان جنگ، آن جا که راه همچون صراط از بطن هاویه ی آتش می گذرد؟... دیندار آن است که در کشاکش بلا دیندار بماند، وگرنه، در هنگام راحت و فراغت و صلح و سلم، چه بسیارند اهل دین، آن جا که شرط دینداری جز نمازی غراب وار و روزی چند تشنگی و گرسنگی و طوافی چند بر گرد خانه ای سنگی نباشد...
آن گاه اصحاب عاشورایی امام عشق به آخرین نماز خویش ایستادند و سفر معراج پایان گرفت. نخستین نمازی که آدم ابوالبشر گزارد در وقت زوال بود و آخرین نمازی که وارث آدم گذارد، نیز... و از آن نماز تا این نماز، هزارها سال گذشته بود و در این هزارها، چه ها که بر انسان نرفته بود...
الماس اگرچه از همه جوهرها شفاف تر است، سخت تر نیز هست. ماندن در صف اصحاب عاشورایی امام عشق تنها با یقین مطلق ممکن است... و ای دل! تو را نیز از این سنت لایتغیر خلقت گریزی نیست. نپندار که تنها عاشوراییان را بدان بلا آزموده اند و لاغیر... صحرای بلا به وسعت همه ی تاریخ است...
برگرفته از کتاب فتح خون، سید مرتضی آوینی

۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

قلمرو دين از ديدگاه برخي از مكاتب

مكتب دئیسم یا خداشناسى طبیعى: این مكتب با انكار وحى و شریعت و متن دینى تنها به خداشناسى عقلى و استدلالى روى آورده و بر این اساس، قلمرو دین از نگاه آن ها منحصر در اعتقاد به خالق جهان است؛ خدایى كه پس از خلقت، جهان را به حال خود واگذارده است. این رویكرد توسط ادوارد هربرت در اوایل قرن 17 در انگلستان آغاز گردید و سپس در آلمان و فرانسه و دیگر كشورها گسترش یافت، تعارض علم و دین نیز بر این تفكر دامن زد و نقد تاریخى كتاب مقدس مسیحیت نیز آن را توسعه داد؛ در حالى كه اگر این طایفه به عقل منطقى و استدلالى عمق بیش ترى مى بخشیدند غیر از خداشناسى، به باورهاى دیگرى، چون صفات و افعال خدا نیز اعتقاد مىورزیدند و دامنه ى دین را گسترده تر از این مى دانستند.
اگزیستانسیالیسم: این مكتب یكى از مهم ترین مكاتب فلسفى معاصر است كه توسط كى یركگارد ابداع گردید و طرف داران الهى و الحادى را به خود جذب كرد. این فلسفه از نظر روش شناختى در مقابل اصالت عقل قرار دارد؛ به همین جهت، على رغم لزوم خداباورى و ایمان به خدا، هیچ گاه در جست وجوى دلایل اثبات وجود خدا برنیامد؛ و اما متفكران این طایفه در باب قلمرو دین روى كرد یكسانى ندارند؛ براى نمونه، كى یركگارد، قلمرو دین را در انتقال انسان از مرحله ى لذت طلبانه و اخلاقى به مرحله ى عاشقانه زیستن منحصر مى سازد. كارل بارث، متفكر سوئیسى، دامنه ى دین را در درمان دردهاى مشخص وجودى تعریف مى كند. یاسپرس با نگاه كاركردگرایانه و پراگماتیستى، دین را در كنترل جامعه و برقرارى نظم و هماهنگى، به ویژه در جهانِ پر از سلاح هاى اتمى و دیكتاتورى و استعمار معین مى سازد. مارتین بوبر، دو رابطه ى انسان با انسان و انسان با شىء را بیان كرده و قلمرو دین را در رابطه ى نخست منحصر مى سازد
پوزیتویسم، اعم از پوزیتویسم اگوست كنت و پوزیتویسم منطقى: این مكتب با توجه به تجربه گرایى افراطى و بى معنا خواندن گزاره هاى دینى، هرگونه قلمروى را براى دین نفى نمود و در نهایت به فلسفه ى تحلیل زبانى انجامید كه طرف داران آن به دو دسته انشعاب یافتند: برخى از آنها بر بى معنایى و اثبات ناپذیرى گزاره هاى دینى تأكید ورزیدند و به نفى قلمرو دین و اصل دین فتوا دادند و گروهى دیگر با روى كرد كاركردگرایانه، زبان دین را سمبلیك و غیر شناختارى خوانده و قلمرو آن را در بیان نوعى احساس از جانب متدینان منحصر ساختند. این دیدگاه نیز با نقد معرفت شناختى و روش شناختى و عدم انحصار معرفت در معرفت تجربى نقد مى گردد.

قلمرو دين از ديدگاه اريك فروم




اریك فروم روان شناس مكتب فرانكفورت: وى كه به روش هاى فروید و ناملایمات فردى و اجتماعى آشناست، قلمرو دین را به كاركردهاى سه گانه منحصر مى سازد و مى گوید: دین براى همه ى بشریت به مثابه تسكین آلام و رنج هاى زندگى است؛ براى غالب افراد، چونان مشوقى براى پذیرش موقعیت طبقاتى آنها و براى اقلیت مسلط، پناهگاهى است كه آنها را از گزند زیردستان دور مى دارد. وى پوچى و بیهودگى و از خودبیگانگى انسان و بى معنا دانستن جهان در اثر فروپاشى دین و جاى گزینى روان كاوى به جاى دین از سوى فروید را مورد نقد قرار مى دهد. فروم بر بیگانگى انسان از خود تأكید مىورزد و مى گوید: آنچه واقعاً اصول دینى را تهدید مى كند، نه روان شناسى است و نه هیچ علم دیگر؛ بلكه بیگانگى و بى تفاوتى وى نسبت به خویشتن و اطرافیان است كه ریشه هاى آن در تمامى فرهنگ غیر دینى ما قرار دارد. اریك فروم دین را سبب رستگارى و بالاترین هدف زندگى بیان مى كند؛ اما نه این كه خداوند به صورت «مدیرعامل شركت كاینات» درآید و تنها نمایش زندگى را اداره كند و هرگز او را نبینیم، ولى به رهبرى او ایمان آوریم و به دنبال كار خود باشیم. خلاصه ى سخن آن كه فروم با نگرش كاركردگرایانه، گستره ى دین را در امیدبخشى، معنادارى زندگى و مانند آن خلاصه مى كند. نقد روش شناختى بر اریك فروم نیز وارد است، علاوه بر این كه، وى تنها به بخشى از كاركردهاى دین توجه نموده و از كاركردهاى دیگر فردى و اجتماعى دین غفلت كرده است. اشكال دیگر این كه، دین شناسى فروم ـ همان گونه كه در كتاب جزم اندیشى مسیحى او هویداست ـ منحصر به دین مسیحیت است

قلمرو دين از ديدگاه يونگ




كارل یونگ، روان پزشك و دوست دیرین فروید: یونگ با روش روان شناختى به مطالعه ى دین و دین دارى مى پردازد. وى به وجود ارزش هاى والاى دینى در روح آدمى اعتراف مى كند و روح را داراى طبیعت و كاركرد دینى توصیف مى نماید. او با این رویكرد، شرط حتمى و ضرورى شفا یافتن بیماران عصبى و روانى را دین دارى واقعى و ایمان و پایبندى به اعتقادات دینى معرفى مى كند و با رویكرد كاركردگرایانه به بهداشت روانى، قلمرو دین را معین مى سازد. یونگ در فصل دوم كتاب روانشناسى و دین، مذهب پروتستان را بدون تكیه گاه و در برابر خدا تك و تنها معرفى مى كند؛ زیرا به آیین هایى چون: اقرار به گناه، بخشایش و رسوم مقرر از جانب خدا براى حصول رستگارى اعتقاد نداشته، به تأیید الهى نیز اطمینان زیادى ندارد؛ و این عدم تأمین و وجدان ناراحت، حالت درد بى درمانى را یافته كه بیش تر مردم را دچار ناراحتى مزمن كرده است. وى در باب واقعیت داشتن دین مى گوید: «دین همان قدر واقعى است كه گرسنگى و ترس از مرگ. »؛ البته یونگ احكام دینى را مى پذیرد و آن را حقیقتى الهى مى داند، ولى تنها به كاركرد روان شناختى ـ اعم از فردى و جمعى آن ـ نظر دارد. نقد مهم ما به یونگ، نقد روش شناختى است؛ یعنى روش كاركردگرایانه نمى تواند، به طور دقیق، قلمرو دین را معین كند و تنها قادر به كشف پاره اى از فواید و كاركردهاى دین است.

قلمرو دين از ديدگاه فرويد




زیگموند فروید، روان كاو و روان شناس معروف معاصر: فروید در باب منشأ گرایش به دین، به عناصرى چون: ترس، جهل و عجز در مقابل نیروهاى طبیعت اشاره مى كند و در روى كرد دیگرى، خاستگاه دین را سرخوردگى غریزه ى جنسى معرفى مى كند و عقده ى «ادیپ» یا مادرخواهى و عقده ى «الكترا» یا پدرخواهى را در كتاب توتم و تابو مورد تأكید قرار مى دهد و بر این اساس، دین را مجموعه اى از باورهاى متوهم و پندارى مى داند. البته وى به كاركردهاى مثبت و فواید دین نیز اعتراف مى كند و آن را مبناى نظم زندگى اجتماعى و تحمل دشوارى ها، رنج ها، محرومیت ها و نادادگرى هاى این جهان پر آشوب مى خواند؛ بنابراین قلمرو دین از دیدگاه فروید، مجموعه اى از باورهاى توهم زاست كه خاستگاه و منشأهایى چون: عقده هاى جنسى، ترس، عجز و جهل دارد، ولى از كاركردهاى مثبت و فواید بى بدیلى برخوردار است. اشكال جدى اى كه از فروید مى توان گرفت، این است كه وى با چند اسطوره ى تاریخى و قصه بافى، از جمله: قصه ى ادیپ و الكترا و توتم و تابو، به تئورى پردازى هاى علمى دست مى یازد؛ و یا با شرح حال چند بیمار، به یك بحث مهم دین پژوهى قدم مى گذارد و تبیین نمى كند كه چگونه مجموعه اى از باورهاى متوهم مى توانند، منشأ كاركردهاى مثبت باشند. اطلاعات فروید از ادیان، حتى از مسیحیت، ناقص و اندك بوده و همین باعث سردرگمى او در مباحث قلمرو دین و انتظار بشر از دین گشته و در نتیجه خرافه گرایى را با دین دارى یكسان شمرده است.

قلمرو دين از ديدگاه شلاير ماخر



فردریك شلایر ماخر، متكلم پروتستانى اهل آلمان: وى در دورانى به سر مى برد كه تنفر شدیدى نسبت به دین در میان هنرمندان و نویسندگان و دانشمندان پدید آمده بود؛ بر این اساس، در مقام اصلاح دین بر آمد و با توجه به عدم وثاقت كتاب مقدس مسیحیت، به تجربه ى دینى رو آورد و دامنه ى دینى را در آن منحصر ساخت. شلایر ماخر، شهود و تجربه ى دینى را نه از سنخ اندیشه و مفهوم، بلكه از سنخ احساس مى دانست كه از طریق ارتباط مستقیم با موجود مطلق پدید مى آید. وى براى تأكید بر این مدعا در كتاب درباره ى دین هرگونه رابطه و وابستگى دین با مابعدالطبیعه و اخلاق را نفى مى كند. سرتاسر كتاب وى نشان مى دهد كه وى از انسان شناسى رومانتیك متأثر گشته است؛ زیرا با بیان شاعرانه و بدون اقامه ى دلیل، تفسیر رومانتیك خود از دین را ارائه مى كند و گزارش هاى غیر صادقانه و نامطابق با واقعیت را در تبیین دین عرضه مى دارد؛ علاوه بر این كه تلقى تجربه ى دینى به عنوان گوهر و قلمرو دین، از نظر ثبوتى و اثباتى دچار اشكالاتى است كه بیان آنها در این مجال نمى گنجند.

قلمرو دين از ديدگاه پل تيليش




پل تیلیش، متأله معروف آلمانى قرن بیستم: وى با تفكیك زبان دین و ایمان از زبان علم، به جداانگارى قلمرو الهیات و علوم پرداخت. او زبان دین و ایمان را زبان نمادین دانست و قلمرو دین را در پاسخ گویى به سؤالات وجودى منحصر كرد. بر این اساس، وظیفه ى علماى الهیات این است كه پیام كتاب مقدس را به وضع زمان خود ارتباط دهد. نیازهاى وجودى از نظر تیلیش نیازهایى هستند كه به فرد خاص و اوضاع خاصى اختصاص ندارند؛ مانند احساس تنهایى، پوچى، شكاكیت و. ..، و رسالت دین و عالم دینى پاسخ دادن به این مشكلات مشترك است. آنان با استفاده از نمادهاى زبان دین در هر زمانى به حل این مشكل مى پردازند. رویكرد تیلیش بازتاب نگرش او به دین مسیحیت است، و وى در اثر برخورد با مسئله ى تعارض علم و دین بدان گرایش یافته است.

قلمرو دين از ديدگاه كارل ماركس




كارل ماركس، جامعه شناس آلمانى: او دین را محصول یك جامعه ى طبقاتى دانسته است؛ محصولى كه توسط طبقه ى حاكم اختراع شده و ریشه در مسائل اجتماعى و اقتصادى دارد. البته گاهى ماركس دین را محصول جهل و نادانى انسان در برابر طبیعت مى داند. انگلس نیز در این باره مى نویسد: دین چیزى نیست جز بازتاب تخیلى نیروهاى خارجى حاكم بر زندگى روزانه در ذهن انسان ها كه طى آن، نیروهاى زمینى صورتِ نیروهاى فراطبیعى را به خود مى گیرند. بنابراین، روى كرد مذكور هیچ قلمرو مثبتى را براى دین در نظر ندارد. اشكال اساسى ماركس و انگلس این است كه به طور كامل به مطالعه ى دین نپرداخته، به شواهد فراوان نقض تاریخى توجه نكردند و بى دلیل نظریه ى خود را به تمام ادیان سرایت دادند.

قلمرو دين از ديدگاه اميل دوركيم




امیل دوركیم 1917ـ 1858، جامعه شناس معروف فرانسوى: وى نیز با نگاه كاركردگرایانه، قلمرو دین را در ایجاد تعادل میان حب ذات و از خودگذشتگى افراد منحصر ساخته و بر این باور است كه هیچ انسانى ذات و حب به ذات خود را فراموش نمى كند و از طرفى، بقاى جامعه به گذشت انسان ها متكى است، و مذهب با ایجاد نوعى دلبستگى متعصبانه ى افراد نسبت به جامعه باعث بقاى جامعه مى شود؛ بنابراین، دوركیم با مسئله ى الزام اجتماعى در صدد توجیه كاركردگرایانه ى اعتقاد به وجود خداست؛ علاوه بر نقد روش شناختى بر نگرش وى به تعیین قلمرو دین، نمى توان این مطلب را پذیرفت كه همه ى متدینان به خاطر حفظ وحدت جامعه به دین گرایش دارند و یا این كاركرد تنها از عهده ى دین برآورده مى شود.

قلمرو دين از ديدگاه انديشمند بزرگ كانت




كانت، فیلسوف معروف آلمانى، وى با طرح فلسفه ى استعلایى و نقد عقل نظرى و مقولات دوازده گانه ى ذهن، قلمرو دین را از قلمرو علم جدا نمود و دین را در اعتقاد به خدایى كه ضمانت اجرایى اخلاق و قوانین حقوقى را فراهم مى آورد خلاصه كرد. به نظر نگارنده، كانت با روش كاركردگرایانه به دین نگریسته و بر این اساس، قلمرو دین را در ضمانت اجرایى اخلاق منحصر ساخته است؛ در حالى كه اگر همین روش را دنبال مى كرد، مى توانست كاركردهاى دیگرى را نیز به دین نسبت دهد؛ علاوه بر این كه، روش كاركردگرایانه به صورت منطقى نمى تواند قلمرو دین را دقیقاً مشخص سازد.

قلمرو دين از ديدگاه گاليله




گالیله ریاضى دان و منجم ایتالیایى: وى ضمن معرفى وحى و عقل به عنوان دو منبع معرفت، به تفكیك قلمرو دین و علم پرداخت و بر این باور بود كه كتاب مقدس، نه از حقایق علمى، بلكه از معارف معنوى و آنچه به كار رستگارى انسان مى آید، سخن مى دارد؛ و این حقایق و معارف معنوى از عقل و استدلال و مشاهده برترند. روى كرد گالیله در مسئله ى قلمرو دین، زاییده ى تعارض هاى آشكار میان معرفتِ دینى مسیحیت و معارف علمى بود. وى براى حل تعارض ها به این روى كرد پناه برد؛ بنابراین، اگر معارف علمى عصر گالیله، متحول شوند و با دین مسیحیت سازگار گردند، وى باید دست از این جداانگارى بردارد

راز رشید

راز رشید
به گونه ی ماه
نامت زبانزد آسمان ها بود
و پیمان برادریت
با جبل نور
چون آیه های جهاد
محکم
***
تو آن راز رشیدی
که روزی فرات
بر لبت آورد
و. ساعتی بعد
در باران متواتر پولاد
بریده بریده افشا شدی
و باد
تورا با مشام خیمه گاه
در میان نهاد
و انتظار در بهت کودکانه ی حرم
طولانی شد
تو آن راز رشیدی
که روزی فرات
بر لبت آورد
و کنار درک تو
کوه از کمر شکست

مرحوم سید حسن حسینی



۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه

بسم الله


قرار است این جا وبلاگ "دانشجویان ورودی الخ" باشد.یعنی همین که امروز دو عدد! پست داشته ایم می تواند این را ثابت کند که :ادّلُ دلیل علی ثبوت الشی ،وُقوعُه! بله یک چنین چیزی گفته اند! و از آن جا که لابد همین حکیمان یا حکیمانی دیگری گفته اند دمکراسی چیز خوبی ست گفتم شاید بد نباشد در همین ابتدا دمکراسی به کار بندیم ونحوه ی فعالیت وبلاگ را به شور بگذاریم.مثلا این که چه چیزهایی این جا پست کنیم، فرضا خوب است اگر بگوییم:
هر آنچه به نوعی به دروس ،کتاب ها و مباحث کلاس ها مرتبط باشد ، از مقالات کلاسی و گزارش ها و پاورپوینت های کنفرانس تا همین شعر پست پیش و ادبیات و هر چیز "مربوط" دیگری، خوب است؟
و خوب است سنت حسنه ی شِیر را احیا کردن کلا !
و صاحبان وبلاگ های کلاس آدرسشان را اضافه کنند اینجا ؟
و بعد اینکه مطالب سایت های دیگر را در باکس پیشنهادات مطرح کنیم،کپی نکنیم مطلب را ؟
و بعد اینکه خبر رسانی کنیم
و این ها آیا به نظرتان خوب است و چه چیز های دیگری خوب است؟ لطفا در دمکراسی شرکت کنید


نسبت عقل و دین در نظر جان لاک


قرینه گرایى لاک
در دوره جدید، جان لاک فیلسوف برجسته اى است که در باب رابطه عقل و دین نظریه اى را شکل مى دهد که امروزه قرینه گرایى خوانده مى شود. لاک در کتاب جستارى درباره فهم بشر، در فصل نوزدهم از کتاب چهارم، مطلبى دارد که مى توان آن را به منزله مرامنامه قرینه گرایى در نظر گرفت؛ وى در آنجا مى گوید: «... به نظر من، نشانه دقیقى بر این وجود دارد که آیا کسى دوستدار واقعى حقیقت است یا نه؛ و آن این است که هیچ قضیه اى را با اطمینانى بیش از آنچه ادله آن تضمین مى کند نپذیرد. روشن است که هر کس از این معیار تخطى کند حقیقت را به خاطر عشق به حقیقت نمى خواهد و در جست وجوى حقیقت به خاطر حقیقت نیست، بلکه به دنبال هدفى دیگر است؛ زیرا قرینه درستى هر قضیه (به جز قضایاى بدیهى) صرفا وابسته به ادله اى است که به نفع آن داریم و اگر تصدیق نسبت به یک قضیه بیش از مرتبه قرینه مربوط به آن باشد، واضح است که این اطمینان بیش از اندازه، ناشى از دلبستگى هاى دیگرى است، نه از عشق به حقیقت»

دلیل اتخاذ موضع اخیر لاک
این موضع لاک در واقع ادامه تلاش فیلسوفان جدید براى خروج از بحران دامن گیر آرا و عقاید بشرى است. در پى تردیدافکنى هاى امثال لوتر، اراسموس (1466 ـ 1536) و مونتنى، سر و سامان دادن به حدود عقل و روشن ساختن جایگاه آن، مورد اهتمام فیلسوفان جدید قرار گرفته بود و لاک در ادامه همین مساعى عقل را در چنین مرتبه بلندى جاى مى دهد تا بر اهمیت نقش عقل در پرهیز و گریز انسان از افتادن در دام خرافه ها تأکیدى دوباره کرده باشد؛ چنانکه عنوان فصل نوزدهم از کتاب چهارم جستارى درباره فهم بشر، یعنى فصل «شور افراطى»، گواه همین انگیزه است.

معیار عقل در تعیین نسبتش با وحی
از نظر لاک عقل، معیار اصلى براى تعیین حدود خویش در رابطه با وحى است. به عقیده وى، چنانکه در فصل هجدهم کتاب چهارم جستارى درباره فهم بشر تشریح مى کند، وحى دوگونه است؛ وحى اصلى و وحى نقلى: «مرادم از وحى اصلى آن انطباع اولى است که خدا، بى واسطه، آن را در ذهن یک انسان ایجاد مى کند و بر آن حد و مرزى نمى توانیم نهاد؛ مرادم از وحى نقلى آن انطباعاتى است که در قالب کلمات و شیوه هاى متعارف ابلاغ متقابل اندیشه ها، به دیگران انتقال مى یابند».
لاک با این تقسیم مى خواهد نقش عقل درباره وحى را به تفصیل معلوم دارد. از نظر او، حتى در مقام تلقى مستقیم وحى از خداوند، شخص تلقى کننده نمى تواند چیزى را که با اصول بدیهى و مسلم عقل ناسازگار است پذیرا شود و این ناتوانى ناشى از حکم عقل است که انسان را ملزم مى دارد از پذیرش امور محال و منافى اصول بدیهى عقل خوددارى کند. استدلال لاک این گونه است که اگر ما مجاز باشیم چیزى را که با اصول بدیهى و مسلم عقل ناسازگار است بپذیریم، «همواره در معرض این اشکال هستیم که، ما نمى فهمیم چگونه چیزى را از جانب خدا، یگانه آفریننده گشاده دست هستى مان، تلقى کنیم که، اگر صادق قلمداد شود، ناگزیر همه اصول و مبانى علم را، که خود او به ما ارزانى داشته است، زیر و رو خواهد کرد، همه قواى ما را از حیز انتفاع ساقط خواهد کرد، والاترین بخش مصنوعات او، یعنى فاهمه هاى ما را یکسره نابود خواهد ساخت و آدمى را در وضعى قرار خواهد داد که، در آن، نصیب او از نور هدایت، از نصیب دد و دام که زندگى پس از مرگ ندارند نیز کمتر خواهد بود».
وقتى عقل در برابر وحى اصلى از چنین اقتدارى برخوردار باشد، معلوم است که در برابر وحى نقلى مقتدرانه تر عمل مى کند؛ زیرا وحیى که به واسطه نقل دیگران به ما رسیده است بهره کمترى از اطمینان آورى دارد؛ به این دلیل که اولا، اطمینان ما به صدور این گزارش وحیانى از پیامبر یا تلقى کننده وحى، همواره در معرض تردید است؛ یعنى احتمال عدم صدور این سخن از تلقى کننده وحى را مى دهیم؛ ثانیا، فهم ما از سخنان و گزارشهاى او همواره در معرض احتمال خطا و کج فهمى است؛ بنابراین عقل ما را از پذیرش هر قضیه اى که با اصول بدیهى و مسلم عقل ناسازگار است منع مى کند، حتى اگر در متنى آمده باشد که ادعا بر وحیانى بودن اوست.

جایگاه وحى در قلمرو عقل
به این ترتیب، عقل حکومتى مطلق مى یابد و باید پرسید که وحى یا ایمان چه جایگاهى خواهد داشت؟ از نظر لاک «هر قضیه اى که وحى شده باشد و ذهن ما، به مدد قوا و تصورات طبیعى اش، نتواند درباره صدق آن داورى کند، منحصرا امرى ایمانى و تعبدى و وراى طور عقل است». لاک ایمان را فقط در جایى مى پذیرد که عقل نتواند حکم صادر کند. این ناتوانى ممکن است ناشى از آن باشد که برخى تصورات به کاررفته دریک قضیه ازحدود قواى طبیعى ما خارج است وممکن است ناشى ازآن باشد که ما درباره قضیه اى، هر چند که على الاصول خارج از طور عقل نیست، در مرتبه شک یا ظن باقى بمانیم. در این دو فرض باید به ایمان توسل جست؛ ولى درجایى که عقل حکمى معارض با ایمان دارد، تقدم با حکم عقلى است و توسل به ایمان ممنوع.

تفاوت نظر لاک و اندیشمندان قرون وسطى درباب نسبت عقل و دین
با اتخاذ چنین موضعى مجال ایمان اندک مى شود؛ چرا که منظور لاک از واژه ایمان همان چیزى است که در قرون وسطى از ایمان فهمیده مى شد. در قرون وسطى ایمان داشتن به معناى پذیرفتن چیزى بود از آن جهت که خداوند آن را وحى کرده است؛ و علم داشتن به معناى پذیرفتن چیزى که ما آن را در پرتو نور طبیعى عقل درست مى دانیم. على رغم چنین تشابهى در استعمال واژه ایمان و علم میان لاک و قرون وسطاییانى همانند توماس آکوئینى، رهیافت لاک در خصوص رابطه علم و ایمان یا عقل و دین، تفاوت آشکارى با رهیافت آنان دارد.
از نظر اندیشمندان قرون وسطى «ایمان، به حکم تعریفش، مقتضى آن است که عقل چیزى را قبول کند که آن را مغایر اصلى از اصول اولیه عقلى یا یکى از لوازم ضرورى اش مى داند» کلام اخیر با دیدگاه لاک در تقابل صریح است. لاک هیچ گاه پذیرش امور معارض با اصول بدیهى عقل را برنمى تابد. به این ترتیب، لاک یکى از منادیان عقل گرایى در موضوع دین است و از همین روست که گستره توسل به ایمان، به معناى مورد نظر او، از سوى عقل تهدید مى شود و بسیار کوچک تر از گستره مورد نظر قرون وسطاییان و دکارت خواهد بود.

اعتقاد به وجود خدا از نظر لاک
تلقى کلى لاک از جایگاه عقل در قلمرو اخلاق باور اقتضا مى کند که اعتقاد به وجود خدا هم فقط وقتى پذیرفتنى باشد که به تأیید عقل برسد. لاک در فصل دهم از کتاب جستارى در فهم بشر به همین مطلب مى پردازد و به صراحت مى گوید که مى توانیم به وجود خدا معرفت یابیم و در ادامه بر وجود خداوند اقامه دلیل مى کند. از نظر او مى توان علم یقینى به وجود خداوند یافت و این علم با استناد به قواى طبیعى ما حاصل مى آید.

بسط الهیات طبیعى، پیامد قرینه گرایى
این نحوه نگاه به مسئله عقل و ایمان و تأثیر عقل در مسائل الهیات، الهام بخش جریان گسترده اى به نام الهیات طبیعى در قرن هفدهم و هجدهم بوده است. نویسندگان زیادى کوشیدند بر وجود خدا و دیگر عقاید دینى حجتهاى عقلانى اقامه کنند و حتى در این راه از یافته ها و روش هاى علوم نوین که در انقلاب علمى رخ نموده بود بهره بگیرند. یکى از موضوعات پر جاذبه مطرح در آثار این فیلسوفان، مسئله وجود خدا بود. لایب نیتس در تحقیق جدید درباره فاهمه انسان مى گوید: «برآنم... که تقریبا همه روشهاى به کار گرفته شده براى اثبات وجود خدا معتبر است و مى تواند غایت خویش را برآورد، مشروط بر آنکه به نحو کامل عرضه شود». رأیى چنین قاطع و فراگیر یادآور رأى قاطع ویلیام آکامى در جهت مخالف است که «بر این رأى بود که مطلقا هیچ چیز را نمى توان درباره خداوند در پرتو نور عقل تکوینى اثبات کرد، حتى وجود الهى را». برخلاف ویلیام آکام، دانشمندان قرون هفدهم و هجدهم بیشتر به کاربست عقل در موضوع خداشناسى علاقه داشتند تا به تعطیل عقل درباره آن.

مذهب طبیعى روشنگران سدۀ هجدهم
سمیوئل کلارک (1675 ـ 1729) در سالهاى آغازین قرن هجدهم دو رشته سخنرانى دارد که بعدها با عنوان گفتارى در باب وجود و صفات خدا، الزامات دین طبیعى (عقلانى) و حقانیت وحى مسیحى منتشر شد. در سالهاى آغازین قرن نوزدهم نیز اثر مشهورى به نام الهیات طبیعى: قرائنى بر وجود و صفات الهى منتشر شد که مورد توجه بسیار قرار گرفت. این اثر نوشته ویلیام پیلى (1743ـ1805)، فیلسوف اخلاق و متکلم انگلیسى، بود. در این اثر پیلى تقریر دامنه دارى از «برهان نظم» یا «برهان طرح و تدبیر» عرضه کرد. وى با پرداختن به جزئیات آناتومى مقایسه اى چشم ها، گوش ها، عضلات و استخوان ها و تشریح دقت و ظرافتى که در تنظیم آنها براى عمل کردن به بهترین وجه به کار رفته است، کوشید تا قرینه یا قراین قاطعى بر وجود خدا اقامه کند. این اهتمام بر استدلال و اقامه دلیل بر وجود خدا ثمرى است که از کشتۀ لاک در قرن هفدهم برآمد. چنانکه دراین باره گفته اند: «از کتاب لاک تحت عنوان معقولیت مسیح که در سال 1695 نوشته شد، تنها یک قدم تا مذهب طبیعى روشنگران سده هجدهم فاصله بود». این یک قدم را بارها و بارها فیلسوفان و متکلمان آن روزگار برداشتند تا نوبت به پیلى رسید و او نیز بار دیگر این گام را زد.

دئیسم یا دین طبیعى
تأکید فراوانى که بر اهمیت عقلانیت در این جریان صورت مى پذیرفت، راه ایمان را به قلمروهایى ناچیز محدود مى نمود. این جریان فکرى داور نهایى را عقل مى داند و چنان عقل را در سخت گیرى براى رجوع به وحى آزاد مى گذارد که دین وحیانى عملا از صحنه خارج مى شود و دین باقى مانده، دین طبیعى مى شود؛ یعنى دینى برخاسته از عقل و بى نیاز از وحى. این دین چندان به مرجعیت عقل وفادار است که هیچ گونه تقابلى با جریان انسان محورى دوران جدید ندارد. دئیسم جریانى فکرى است که گواه تمایل انسان جدید به خودبسندگى عقل است. واژه دئیسم نخستین بار در قرن شانزدهم و در مورد عده نویسندگانى به کار رفت که بیشترشان به واپسین بخش قرن هفدهم و آغاز قرن هجدهم تعلق داشتند. اینان تصور وحى و الهام فراطبیعى و اسرار وحیانى و ملهم را باطل مى شمردند. لاک خودش تصور وحى را رد نکرد بلکه اصرار مى ورزید که عقل داور وحى است؛ و کما بیش انگیزش نیرومندى در جهت عقلانى کردن دین مسیحى بود. دئیست ها تصورات او را به شیوه اى افراطى تر به کار بستند و بر آن گراییدند که مسیحیت را به یک دین صرفا طبیعى تحویل کنند. وجه مشترک آنان اعتقاد به خدا بود که از ملحدان متمایزشان مى ساخت، افزون بر بى اعتقادى به وحى یگانه و طرح فراطبیعى رستگارى که مایه امتیازشان از مسیحیان کهن آیین بود؛ به سخن دیگر، آنان عقل باورانى معتقد به خدا بودند.
به این ترتیب مى توان گفت که فلسفه جدید با تأکید بر پرواى عقلانى در آغاز راه، عقل و دین را از هم جدا کرد و لاک در ادامه با تأکید بر اینکه حجت حاکم و قاهر بر همه چیز، عقل است، راه ایمان را باریک کرد و پس از لاک، همه چیز، حتى دین، جلوه اى از عقل بشرى شد و دین وحیانى کنار زده شد و دین طبیعى جاى آن نشست. در پاسخ به دین طبیعى و عقلانى و دشواریهاى آن، کسانى کوشیدند که دین وحیانى را احیا کنند و از مواضع افراطى دئیست ها انتقاد نمایند. در همین زمینه کتابى با عنوان دفاع از دین وحیانى در سال 1732، یعنى زمانى که هیوم بیست و یک ساله بود، به نگارش در آمد و چهره سرشناسى مانند اسقف باتلر (1692 ـ 1752) کتابى را با عنوان تشابه دین طبیعى و وحیانى با ساختمان و مسیر طبیعت در دفاع از دین وحیانى نگاشت

۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

چشمان فرشته بی تناسب شده است....

در ذهنم بر سر در دانشکده مان چنین زده ام :

چشمان فرشته بی تناسب شده است
باران علامت تعجب شده است
ما در پی کشف های هر روزه ی خود
خوردیم به بت خدا تقلب شده است!

شعر از دهرویه

۱۳۸۹ آذر ۱۶, سه‌شنبه

شروع شدن

بسم الله

این جا وبلاگ دانشجویان ورودی 88 رشته ی ادیان غیر ابراهیمی دانشگاه ادیان و مذاهب است ، یعنی قرار است باشد.

قرار است باشد؟
..
.
.
















 
.
.
.
.
 

ر