قرینه گرایى لاک
در دوره جدید، جان لاک فیلسوف برجسته اى است که در باب رابطه عقل و دین نظریه اى را شکل مى دهد که امروزه قرینه گرایى خوانده مى شود. لاک در کتاب جستارى درباره فهم بشر، در فصل نوزدهم از کتاب چهارم، مطلبى دارد که مى توان آن را به منزله مرامنامه قرینه گرایى در نظر گرفت؛ وى در آنجا مى گوید: «... به نظر من، نشانه دقیقى بر این وجود دارد که آیا کسى دوستدار واقعى حقیقت است یا نه؛ و آن این است که هیچ قضیه اى را با اطمینانى بیش از آنچه ادله آن تضمین مى کند نپذیرد. روشن است که هر کس از این معیار تخطى کند حقیقت را به خاطر عشق به حقیقت نمى خواهد و در جست وجوى حقیقت به خاطر حقیقت نیست، بلکه به دنبال هدفى دیگر است؛ زیرا قرینه درستى هر قضیه (به جز قضایاى بدیهى) صرفا وابسته به ادله اى است که به نفع آن داریم و اگر تصدیق نسبت به یک قضیه بیش از مرتبه قرینه مربوط به آن باشد، واضح است که این اطمینان بیش از اندازه، ناشى از دلبستگى هاى دیگرى است، نه از عشق به حقیقت»
دلیل اتخاذ موضع اخیر لاک
این موضع لاک در واقع ادامه تلاش فیلسوفان جدید براى خروج از بحران دامن گیر آرا و عقاید بشرى است. در پى تردیدافکنى هاى امثال لوتر، اراسموس (1466 ـ 1536) و مونتنى، سر و سامان دادن به حدود عقل و روشن ساختن جایگاه آن، مورد اهتمام فیلسوفان جدید قرار گرفته بود و لاک در ادامه همین مساعى عقل را در چنین مرتبه بلندى جاى مى دهد تا بر اهمیت نقش عقل در پرهیز و گریز انسان از افتادن در دام خرافه ها تأکیدى دوباره کرده باشد؛ چنانکه عنوان فصل نوزدهم از کتاب چهارم جستارى درباره فهم بشر، یعنى فصل «شور افراطى»، گواه همین انگیزه است.
معیار عقل در تعیین نسبتش با وحی
از نظر لاک عقل، معیار اصلى براى تعیین حدود خویش در رابطه با وحى است. به عقیده وى، چنانکه در فصل هجدهم کتاب چهارم جستارى درباره فهم بشر تشریح مى کند، وحى دوگونه است؛ وحى اصلى و وحى نقلى: «مرادم از وحى اصلى آن انطباع اولى است که خدا، بى واسطه، آن را در ذهن یک انسان ایجاد مى کند و بر آن حد و مرزى نمى توانیم نهاد؛ مرادم از وحى نقلى آن انطباعاتى است که در قالب کلمات و شیوه هاى متعارف ابلاغ متقابل اندیشه ها، به دیگران انتقال مى یابند».
لاک با این تقسیم مى خواهد نقش عقل درباره وحى را به تفصیل معلوم دارد. از نظر او، حتى در مقام تلقى مستقیم وحى از خداوند، شخص تلقى کننده نمى تواند چیزى را که با اصول بدیهى و مسلم عقل ناسازگار است پذیرا شود و این ناتوانى ناشى از حکم عقل است که انسان را ملزم مى دارد از پذیرش امور محال و منافى اصول بدیهى عقل خوددارى کند. استدلال لاک این گونه است که اگر ما مجاز باشیم چیزى را که با اصول بدیهى و مسلم عقل ناسازگار است بپذیریم، «همواره در معرض این اشکال هستیم که، ما نمى فهمیم چگونه چیزى را از جانب خدا، یگانه آفریننده گشاده دست هستى مان، تلقى کنیم که، اگر صادق قلمداد شود، ناگزیر همه اصول و مبانى علم را، که خود او به ما ارزانى داشته است، زیر و رو خواهد کرد، همه قواى ما را از حیز انتفاع ساقط خواهد کرد، والاترین بخش مصنوعات او، یعنى فاهمه هاى ما را یکسره نابود خواهد ساخت و آدمى را در وضعى قرار خواهد داد که، در آن، نصیب او از نور هدایت، از نصیب دد و دام که زندگى پس از مرگ ندارند نیز کمتر خواهد بود».
وقتى عقل در برابر وحى اصلى از چنین اقتدارى برخوردار باشد، معلوم است که در برابر وحى نقلى مقتدرانه تر عمل مى کند؛ زیرا وحیى که به واسطه نقل دیگران به ما رسیده است بهره کمترى از اطمینان آورى دارد؛ به این دلیل که اولا، اطمینان ما به صدور این گزارش وحیانى از پیامبر یا تلقى کننده وحى، همواره در معرض تردید است؛ یعنى احتمال عدم صدور این سخن از تلقى کننده وحى را مى دهیم؛ ثانیا، فهم ما از سخنان و گزارشهاى او همواره در معرض احتمال خطا و کج فهمى است؛ بنابراین عقل ما را از پذیرش هر قضیه اى که با اصول بدیهى و مسلم عقل ناسازگار است منع مى کند، حتى اگر در متنى آمده باشد که ادعا بر وحیانى بودن اوست.
جایگاه وحى در قلمرو عقل
به این ترتیب، عقل حکومتى مطلق مى یابد و باید پرسید که وحى یا ایمان چه جایگاهى خواهد داشت؟ از نظر لاک «هر قضیه اى که وحى شده باشد و ذهن ما، به مدد قوا و تصورات طبیعى اش، نتواند درباره صدق آن داورى کند، منحصرا امرى ایمانى و تعبدى و وراى طور عقل است». لاک ایمان را فقط در جایى مى پذیرد که عقل نتواند حکم صادر کند. این ناتوانى ممکن است ناشى از آن باشد که برخى تصورات به کاررفته دریک قضیه ازحدود قواى طبیعى ما خارج است وممکن است ناشى ازآن باشد که ما درباره قضیه اى، هر چند که على الاصول خارج از طور عقل نیست، در مرتبه شک یا ظن باقى بمانیم. در این دو فرض باید به ایمان توسل جست؛ ولى درجایى که عقل حکمى معارض با ایمان دارد، تقدم با حکم عقلى است و توسل به ایمان ممنوع.
تفاوت نظر لاک و اندیشمندان قرون وسطى درباب نسبت عقل و دین
با اتخاذ چنین موضعى مجال ایمان اندک مى شود؛ چرا که منظور لاک از واژه ایمان همان چیزى است که در قرون وسطى از ایمان فهمیده مى شد. در قرون وسطى ایمان داشتن به معناى پذیرفتن چیزى بود از آن جهت که خداوند آن را وحى کرده است؛ و علم داشتن به معناى پذیرفتن چیزى که ما آن را در پرتو نور طبیعى عقل درست مى دانیم. على رغم چنین تشابهى در استعمال واژه ایمان و علم میان لاک و قرون وسطاییانى همانند توماس آکوئینى، رهیافت لاک در خصوص رابطه علم و ایمان یا عقل و دین، تفاوت آشکارى با رهیافت آنان دارد.
از نظر اندیشمندان قرون وسطى «ایمان، به حکم تعریفش، مقتضى آن است که عقل چیزى را قبول کند که آن را مغایر اصلى از اصول اولیه عقلى یا یکى از لوازم ضرورى اش مى داند» کلام اخیر با دیدگاه لاک در تقابل صریح است. لاک هیچ گاه پذیرش امور معارض با اصول بدیهى عقل را برنمى تابد. به این ترتیب، لاک یکى از منادیان عقل گرایى در موضوع دین است و از همین روست که گستره توسل به ایمان، به معناى مورد نظر او، از سوى عقل تهدید مى شود و بسیار کوچک تر از گستره مورد نظر قرون وسطاییان و دکارت خواهد بود.
اعتقاد به وجود خدا از نظر لاک
تلقى کلى لاک از جایگاه عقل در قلمرو اخلاق باور اقتضا مى کند که اعتقاد به وجود خدا هم فقط وقتى پذیرفتنى باشد که به تأیید عقل برسد. لاک در فصل دهم از کتاب جستارى در فهم بشر به همین مطلب مى پردازد و به صراحت مى گوید که مى توانیم به وجود خدا معرفت یابیم و در ادامه بر وجود خداوند اقامه دلیل مى کند. از نظر او مى توان علم یقینى به وجود خداوند یافت و این علم با استناد به قواى طبیعى ما حاصل مى آید.
بسط الهیات طبیعى، پیامد قرینه گرایى
این نحوه نگاه به مسئله عقل و ایمان و تأثیر عقل در مسائل الهیات، الهام بخش جریان گسترده اى به نام الهیات طبیعى در قرن هفدهم و هجدهم بوده است. نویسندگان زیادى کوشیدند بر وجود خدا و دیگر عقاید دینى حجتهاى عقلانى اقامه کنند و حتى در این راه از یافته ها و روش هاى علوم نوین که در انقلاب علمى رخ نموده بود بهره بگیرند. یکى از موضوعات پر جاذبه مطرح در آثار این فیلسوفان، مسئله وجود خدا بود. لایب نیتس در تحقیق جدید درباره فاهمه انسان مى گوید: «برآنم... که تقریبا همه روشهاى به کار گرفته شده براى اثبات وجود خدا معتبر است و مى تواند غایت خویش را برآورد، مشروط بر آنکه به نحو کامل عرضه شود». رأیى چنین قاطع و فراگیر یادآور رأى قاطع ویلیام آکامى در جهت مخالف است که «بر این رأى بود که مطلقا هیچ چیز را نمى توان درباره خداوند در پرتو نور عقل تکوینى اثبات کرد، حتى وجود الهى را». برخلاف ویلیام آکام، دانشمندان قرون هفدهم و هجدهم بیشتر به کاربست عقل در موضوع خداشناسى علاقه داشتند تا به تعطیل عقل درباره آن.
مذهب طبیعى روشنگران سدۀ هجدهم
سمیوئل کلارک (1675 ـ 1729) در سالهاى آغازین قرن هجدهم دو رشته سخنرانى دارد که بعدها با عنوان گفتارى در باب وجود و صفات خدا، الزامات دین طبیعى (عقلانى) و حقانیت وحى مسیحى منتشر شد. در سالهاى آغازین قرن نوزدهم نیز اثر مشهورى به نام الهیات طبیعى: قرائنى بر وجود و صفات الهى منتشر شد که مورد توجه بسیار قرار گرفت. این اثر نوشته ویلیام پیلى (1743ـ1805)، فیلسوف اخلاق و متکلم انگلیسى، بود. در این اثر پیلى تقریر دامنه دارى از «برهان نظم» یا «برهان طرح و تدبیر» عرضه کرد. وى با پرداختن به جزئیات آناتومى مقایسه اى چشم ها، گوش ها، عضلات و استخوان ها و تشریح دقت و ظرافتى که در تنظیم آنها براى عمل کردن به بهترین وجه به کار رفته است، کوشید تا قرینه یا قراین قاطعى بر وجود خدا اقامه کند. این اهتمام بر استدلال و اقامه دلیل بر وجود خدا ثمرى است که از کشتۀ لاک در قرن هفدهم برآمد. چنانکه دراین باره گفته اند: «از کتاب لاک تحت عنوان معقولیت مسیح که در سال 1695 نوشته شد، تنها یک قدم تا مذهب طبیعى روشنگران سده هجدهم فاصله بود». این یک قدم را بارها و بارها فیلسوفان و متکلمان آن روزگار برداشتند تا نوبت به پیلى رسید و او نیز بار دیگر این گام را زد.
دئیسم یا دین طبیعى
تأکید فراوانى که بر اهمیت عقلانیت در این جریان صورت مى پذیرفت، راه ایمان را به قلمروهایى ناچیز محدود مى نمود. این جریان فکرى داور نهایى را عقل مى داند و چنان عقل را در سخت گیرى براى رجوع به وحى آزاد مى گذارد که دین وحیانى عملا از صحنه خارج مى شود و دین باقى مانده، دین طبیعى مى شود؛ یعنى دینى برخاسته از عقل و بى نیاز از وحى. این دین چندان به مرجعیت عقل وفادار است که هیچ گونه تقابلى با جریان انسان محورى دوران جدید ندارد. دئیسم جریانى فکرى است که گواه تمایل انسان جدید به خودبسندگى عقل است. واژه دئیسم نخستین بار در قرن شانزدهم و در مورد عده نویسندگانى به کار رفت که بیشترشان به واپسین بخش قرن هفدهم و آغاز قرن هجدهم تعلق داشتند. اینان تصور وحى و الهام فراطبیعى و اسرار وحیانى و ملهم را باطل مى شمردند. لاک خودش تصور وحى را رد نکرد بلکه اصرار مى ورزید که عقل داور وحى است؛ و کما بیش انگیزش نیرومندى در جهت عقلانى کردن دین مسیحى بود. دئیست ها تصورات او را به شیوه اى افراطى تر به کار بستند و بر آن گراییدند که مسیحیت را به یک دین صرفا طبیعى تحویل کنند. وجه مشترک آنان اعتقاد به خدا بود که از ملحدان متمایزشان مى ساخت، افزون بر بى اعتقادى به وحى یگانه و طرح فراطبیعى رستگارى که مایه امتیازشان از مسیحیان کهن آیین بود؛ به سخن دیگر، آنان عقل باورانى معتقد به خدا بودند.
به این ترتیب مى توان گفت که فلسفه جدید با تأکید بر پرواى عقلانى در آغاز راه، عقل و دین را از هم جدا کرد و لاک در ادامه با تأکید بر اینکه حجت حاکم و قاهر بر همه چیز، عقل است، راه ایمان را باریک کرد و پس از لاک، همه چیز، حتى دین، جلوه اى از عقل بشرى شد و دین وحیانى کنار زده شد و دین طبیعى جاى آن نشست. در پاسخ به دین طبیعى و عقلانى و دشواریهاى آن، کسانى کوشیدند که دین وحیانى را احیا کنند و از مواضع افراطى دئیست ها انتقاد نمایند. در همین زمینه کتابى با عنوان دفاع از دین وحیانى در سال 1732، یعنى زمانى که هیوم بیست و یک ساله بود، به نگارش در آمد و چهره سرشناسى مانند اسقف باتلر (1692 ـ 1752) کتابى را با عنوان تشابه دین طبیعى و وحیانى با ساختمان و مسیر طبیعت در دفاع از دین وحیانى نگاشت
در دوره جدید، جان لاک فیلسوف برجسته اى است که در باب رابطه عقل و دین نظریه اى را شکل مى دهد که امروزه قرینه گرایى خوانده مى شود. لاک در کتاب جستارى درباره فهم بشر، در فصل نوزدهم از کتاب چهارم، مطلبى دارد که مى توان آن را به منزله مرامنامه قرینه گرایى در نظر گرفت؛ وى در آنجا مى گوید: «... به نظر من، نشانه دقیقى بر این وجود دارد که آیا کسى دوستدار واقعى حقیقت است یا نه؛ و آن این است که هیچ قضیه اى را با اطمینانى بیش از آنچه ادله آن تضمین مى کند نپذیرد. روشن است که هر کس از این معیار تخطى کند حقیقت را به خاطر عشق به حقیقت نمى خواهد و در جست وجوى حقیقت به خاطر حقیقت نیست، بلکه به دنبال هدفى دیگر است؛ زیرا قرینه درستى هر قضیه (به جز قضایاى بدیهى) صرفا وابسته به ادله اى است که به نفع آن داریم و اگر تصدیق نسبت به یک قضیه بیش از مرتبه قرینه مربوط به آن باشد، واضح است که این اطمینان بیش از اندازه، ناشى از دلبستگى هاى دیگرى است، نه از عشق به حقیقت»
دلیل اتخاذ موضع اخیر لاک
این موضع لاک در واقع ادامه تلاش فیلسوفان جدید براى خروج از بحران دامن گیر آرا و عقاید بشرى است. در پى تردیدافکنى هاى امثال لوتر، اراسموس (1466 ـ 1536) و مونتنى، سر و سامان دادن به حدود عقل و روشن ساختن جایگاه آن، مورد اهتمام فیلسوفان جدید قرار گرفته بود و لاک در ادامه همین مساعى عقل را در چنین مرتبه بلندى جاى مى دهد تا بر اهمیت نقش عقل در پرهیز و گریز انسان از افتادن در دام خرافه ها تأکیدى دوباره کرده باشد؛ چنانکه عنوان فصل نوزدهم از کتاب چهارم جستارى درباره فهم بشر، یعنى فصل «شور افراطى»، گواه همین انگیزه است.
معیار عقل در تعیین نسبتش با وحی
از نظر لاک عقل، معیار اصلى براى تعیین حدود خویش در رابطه با وحى است. به عقیده وى، چنانکه در فصل هجدهم کتاب چهارم جستارى درباره فهم بشر تشریح مى کند، وحى دوگونه است؛ وحى اصلى و وحى نقلى: «مرادم از وحى اصلى آن انطباع اولى است که خدا، بى واسطه، آن را در ذهن یک انسان ایجاد مى کند و بر آن حد و مرزى نمى توانیم نهاد؛ مرادم از وحى نقلى آن انطباعاتى است که در قالب کلمات و شیوه هاى متعارف ابلاغ متقابل اندیشه ها، به دیگران انتقال مى یابند».
لاک با این تقسیم مى خواهد نقش عقل درباره وحى را به تفصیل معلوم دارد. از نظر او، حتى در مقام تلقى مستقیم وحى از خداوند، شخص تلقى کننده نمى تواند چیزى را که با اصول بدیهى و مسلم عقل ناسازگار است پذیرا شود و این ناتوانى ناشى از حکم عقل است که انسان را ملزم مى دارد از پذیرش امور محال و منافى اصول بدیهى عقل خوددارى کند. استدلال لاک این گونه است که اگر ما مجاز باشیم چیزى را که با اصول بدیهى و مسلم عقل ناسازگار است بپذیریم، «همواره در معرض این اشکال هستیم که، ما نمى فهمیم چگونه چیزى را از جانب خدا، یگانه آفریننده گشاده دست هستى مان، تلقى کنیم که، اگر صادق قلمداد شود، ناگزیر همه اصول و مبانى علم را، که خود او به ما ارزانى داشته است، زیر و رو خواهد کرد، همه قواى ما را از حیز انتفاع ساقط خواهد کرد، والاترین بخش مصنوعات او، یعنى فاهمه هاى ما را یکسره نابود خواهد ساخت و آدمى را در وضعى قرار خواهد داد که، در آن، نصیب او از نور هدایت، از نصیب دد و دام که زندگى پس از مرگ ندارند نیز کمتر خواهد بود».
وقتى عقل در برابر وحى اصلى از چنین اقتدارى برخوردار باشد، معلوم است که در برابر وحى نقلى مقتدرانه تر عمل مى کند؛ زیرا وحیى که به واسطه نقل دیگران به ما رسیده است بهره کمترى از اطمینان آورى دارد؛ به این دلیل که اولا، اطمینان ما به صدور این گزارش وحیانى از پیامبر یا تلقى کننده وحى، همواره در معرض تردید است؛ یعنى احتمال عدم صدور این سخن از تلقى کننده وحى را مى دهیم؛ ثانیا، فهم ما از سخنان و گزارشهاى او همواره در معرض احتمال خطا و کج فهمى است؛ بنابراین عقل ما را از پذیرش هر قضیه اى که با اصول بدیهى و مسلم عقل ناسازگار است منع مى کند، حتى اگر در متنى آمده باشد که ادعا بر وحیانى بودن اوست.
جایگاه وحى در قلمرو عقل
به این ترتیب، عقل حکومتى مطلق مى یابد و باید پرسید که وحى یا ایمان چه جایگاهى خواهد داشت؟ از نظر لاک «هر قضیه اى که وحى شده باشد و ذهن ما، به مدد قوا و تصورات طبیعى اش، نتواند درباره صدق آن داورى کند، منحصرا امرى ایمانى و تعبدى و وراى طور عقل است». لاک ایمان را فقط در جایى مى پذیرد که عقل نتواند حکم صادر کند. این ناتوانى ممکن است ناشى از آن باشد که برخى تصورات به کاررفته دریک قضیه ازحدود قواى طبیعى ما خارج است وممکن است ناشى ازآن باشد که ما درباره قضیه اى، هر چند که على الاصول خارج از طور عقل نیست، در مرتبه شک یا ظن باقى بمانیم. در این دو فرض باید به ایمان توسل جست؛ ولى درجایى که عقل حکمى معارض با ایمان دارد، تقدم با حکم عقلى است و توسل به ایمان ممنوع.
تفاوت نظر لاک و اندیشمندان قرون وسطى درباب نسبت عقل و دین
با اتخاذ چنین موضعى مجال ایمان اندک مى شود؛ چرا که منظور لاک از واژه ایمان همان چیزى است که در قرون وسطى از ایمان فهمیده مى شد. در قرون وسطى ایمان داشتن به معناى پذیرفتن چیزى بود از آن جهت که خداوند آن را وحى کرده است؛ و علم داشتن به معناى پذیرفتن چیزى که ما آن را در پرتو نور طبیعى عقل درست مى دانیم. على رغم چنین تشابهى در استعمال واژه ایمان و علم میان لاک و قرون وسطاییانى همانند توماس آکوئینى، رهیافت لاک در خصوص رابطه علم و ایمان یا عقل و دین، تفاوت آشکارى با رهیافت آنان دارد.
از نظر اندیشمندان قرون وسطى «ایمان، به حکم تعریفش، مقتضى آن است که عقل چیزى را قبول کند که آن را مغایر اصلى از اصول اولیه عقلى یا یکى از لوازم ضرورى اش مى داند» کلام اخیر با دیدگاه لاک در تقابل صریح است. لاک هیچ گاه پذیرش امور معارض با اصول بدیهى عقل را برنمى تابد. به این ترتیب، لاک یکى از منادیان عقل گرایى در موضوع دین است و از همین روست که گستره توسل به ایمان، به معناى مورد نظر او، از سوى عقل تهدید مى شود و بسیار کوچک تر از گستره مورد نظر قرون وسطاییان و دکارت خواهد بود.
اعتقاد به وجود خدا از نظر لاک
تلقى کلى لاک از جایگاه عقل در قلمرو اخلاق باور اقتضا مى کند که اعتقاد به وجود خدا هم فقط وقتى پذیرفتنى باشد که به تأیید عقل برسد. لاک در فصل دهم از کتاب جستارى در فهم بشر به همین مطلب مى پردازد و به صراحت مى گوید که مى توانیم به وجود خدا معرفت یابیم و در ادامه بر وجود خداوند اقامه دلیل مى کند. از نظر او مى توان علم یقینى به وجود خداوند یافت و این علم با استناد به قواى طبیعى ما حاصل مى آید.
بسط الهیات طبیعى، پیامد قرینه گرایى
این نحوه نگاه به مسئله عقل و ایمان و تأثیر عقل در مسائل الهیات، الهام بخش جریان گسترده اى به نام الهیات طبیعى در قرن هفدهم و هجدهم بوده است. نویسندگان زیادى کوشیدند بر وجود خدا و دیگر عقاید دینى حجتهاى عقلانى اقامه کنند و حتى در این راه از یافته ها و روش هاى علوم نوین که در انقلاب علمى رخ نموده بود بهره بگیرند. یکى از موضوعات پر جاذبه مطرح در آثار این فیلسوفان، مسئله وجود خدا بود. لایب نیتس در تحقیق جدید درباره فاهمه انسان مى گوید: «برآنم... که تقریبا همه روشهاى به کار گرفته شده براى اثبات وجود خدا معتبر است و مى تواند غایت خویش را برآورد، مشروط بر آنکه به نحو کامل عرضه شود». رأیى چنین قاطع و فراگیر یادآور رأى قاطع ویلیام آکامى در جهت مخالف است که «بر این رأى بود که مطلقا هیچ چیز را نمى توان درباره خداوند در پرتو نور عقل تکوینى اثبات کرد، حتى وجود الهى را». برخلاف ویلیام آکام، دانشمندان قرون هفدهم و هجدهم بیشتر به کاربست عقل در موضوع خداشناسى علاقه داشتند تا به تعطیل عقل درباره آن.
مذهب طبیعى روشنگران سدۀ هجدهم
سمیوئل کلارک (1675 ـ 1729) در سالهاى آغازین قرن هجدهم دو رشته سخنرانى دارد که بعدها با عنوان گفتارى در باب وجود و صفات خدا، الزامات دین طبیعى (عقلانى) و حقانیت وحى مسیحى منتشر شد. در سالهاى آغازین قرن نوزدهم نیز اثر مشهورى به نام الهیات طبیعى: قرائنى بر وجود و صفات الهى منتشر شد که مورد توجه بسیار قرار گرفت. این اثر نوشته ویلیام پیلى (1743ـ1805)، فیلسوف اخلاق و متکلم انگلیسى، بود. در این اثر پیلى تقریر دامنه دارى از «برهان نظم» یا «برهان طرح و تدبیر» عرضه کرد. وى با پرداختن به جزئیات آناتومى مقایسه اى چشم ها، گوش ها، عضلات و استخوان ها و تشریح دقت و ظرافتى که در تنظیم آنها براى عمل کردن به بهترین وجه به کار رفته است، کوشید تا قرینه یا قراین قاطعى بر وجود خدا اقامه کند. این اهتمام بر استدلال و اقامه دلیل بر وجود خدا ثمرى است که از کشتۀ لاک در قرن هفدهم برآمد. چنانکه دراین باره گفته اند: «از کتاب لاک تحت عنوان معقولیت مسیح که در سال 1695 نوشته شد، تنها یک قدم تا مذهب طبیعى روشنگران سده هجدهم فاصله بود». این یک قدم را بارها و بارها فیلسوفان و متکلمان آن روزگار برداشتند تا نوبت به پیلى رسید و او نیز بار دیگر این گام را زد.
دئیسم یا دین طبیعى
تأکید فراوانى که بر اهمیت عقلانیت در این جریان صورت مى پذیرفت، راه ایمان را به قلمروهایى ناچیز محدود مى نمود. این جریان فکرى داور نهایى را عقل مى داند و چنان عقل را در سخت گیرى براى رجوع به وحى آزاد مى گذارد که دین وحیانى عملا از صحنه خارج مى شود و دین باقى مانده، دین طبیعى مى شود؛ یعنى دینى برخاسته از عقل و بى نیاز از وحى. این دین چندان به مرجعیت عقل وفادار است که هیچ گونه تقابلى با جریان انسان محورى دوران جدید ندارد. دئیسم جریانى فکرى است که گواه تمایل انسان جدید به خودبسندگى عقل است. واژه دئیسم نخستین بار در قرن شانزدهم و در مورد عده نویسندگانى به کار رفت که بیشترشان به واپسین بخش قرن هفدهم و آغاز قرن هجدهم تعلق داشتند. اینان تصور وحى و الهام فراطبیعى و اسرار وحیانى و ملهم را باطل مى شمردند. لاک خودش تصور وحى را رد نکرد بلکه اصرار مى ورزید که عقل داور وحى است؛ و کما بیش انگیزش نیرومندى در جهت عقلانى کردن دین مسیحى بود. دئیست ها تصورات او را به شیوه اى افراطى تر به کار بستند و بر آن گراییدند که مسیحیت را به یک دین صرفا طبیعى تحویل کنند. وجه مشترک آنان اعتقاد به خدا بود که از ملحدان متمایزشان مى ساخت، افزون بر بى اعتقادى به وحى یگانه و طرح فراطبیعى رستگارى که مایه امتیازشان از مسیحیان کهن آیین بود؛ به سخن دیگر، آنان عقل باورانى معتقد به خدا بودند.
به این ترتیب مى توان گفت که فلسفه جدید با تأکید بر پرواى عقلانى در آغاز راه، عقل و دین را از هم جدا کرد و لاک در ادامه با تأکید بر اینکه حجت حاکم و قاهر بر همه چیز، عقل است، راه ایمان را باریک کرد و پس از لاک، همه چیز، حتى دین، جلوه اى از عقل بشرى شد و دین وحیانى کنار زده شد و دین طبیعى جاى آن نشست. در پاسخ به دین طبیعى و عقلانى و دشواریهاى آن، کسانى کوشیدند که دین وحیانى را احیا کنند و از مواضع افراطى دئیست ها انتقاد نمایند. در همین زمینه کتابى با عنوان دفاع از دین وحیانى در سال 1732، یعنى زمانى که هیوم بیست و یک ساله بود، به نگارش در آمد و چهره سرشناسى مانند اسقف باتلر (1692 ـ 1752) کتابى را با عنوان تشابه دین طبیعى و وحیانى با ساختمان و مسیر طبیعت در دفاع از دین وحیانى نگاشت

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر