۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه

کوتاه ؛در "کتاب ایوب"

بسم الله

در زمین عوص مردی بود، که ایوب نام داشت ؛و آن مرد کامل و راست و خدا ترس بود و از بدی اجتناب می نمود.(کتاب ایوب / اول )

این آغاز کتاب ایوب است.بی‌حاشیه با مردی روبرو هستیم که از منظر کتاب راست است و خدا ترس و کامل .که از بدی اجتنناب می‌کند.این چهار ویژ گی به طور مطلق آمده است و مطلق آمدن یعنی، قرار نیست با تمام طوفان‌هایی که در زندگی او سر بلند می‌کنند، با تمام مصائب و سختی‌ها ،با تمام مناقشاتی که در می‌گیرد ،این خصایص زیر سوال روند.گاهی میانه‌های کار از خودمان می‌پرسیم؛ این ایوب آیا هنوز همان ایوب سطرهای نخستین است ؟همو که خدا در موردش به شیطان می‌گوید : آیا در بنده‌ی من ایوب تفکر کردی ؟مرد کامل و راست و خدا ترس که از گناه اجتناب می‌کند(کتاب ایوب/8:1)

و جواب چیست ؟ایوب ،ایوب می‌ماند؟

پسران خدا می‌آیند تا به حضور خداوند برسند،شیطان نیز می‌آید. و اینکه آیا شیطان می‌تواند همراه با پسران خدا به حضور برسد، سوالی ست که رهایش می‌کنیم.خدا می‌گوید از کجا آمدی؟،شیطان از زمین آمده است.از سیر در زمین. و خدا می پرسد آیا در بنده‌ی من تفکر کردی که مثال ندارد.که کامل است،که راست ایستاده،که خشیت دارد که از گناه روی برگرفته؟ و شیطان سر به شیطنت می‌گذارد که "مگر او مجانا از تو می‌ترسد؟ مگر تو گرداگرد او را حصار نکشیدی ؟ مگر تو برکت به اعمال دست او ندادی؟ مگر مواشی او را در زمین پراکنده نساختی؟" شیطان خدای را به چالش می‌خواند ،می‌گوید" بگیر آنچه به او دادی و خواهی دید که ایوب در مقابل تو دست از تو خواهد شست."خدای همه چیز ، جز حیطه‌ی جان ایوب را بدست شیطان می‌سپارد.و این یعنی هیچ چیز دیگر نخواهد ماند .هر آنچه هست خاکستر فنا خواهد شد.رسولی نزد او می‌آید تا خبر از حمله‌ی سابیان دهد و کشتار هر آنچه از الاغ و گاوان است و نیز جوانان. تنها بازمانده از این حمله همان پیغام دهنده است.سخن پایان نیافته دیگری خبر از آتش خدا می‌دهد که بر گله اوفتاده است و دام و جوانان را با هم سوخته، بازمانده تنها همین رسول پیغام آور است.شتران را و جوانان را ،کدانیان کشته‌اند ، پسران و دختران یعقوب را باد ِ درگرفته در بیابان. و این جاست که هیچ چیز نمانده است. که در قمار خدای و شیطان نه تنها و مال و دام، که پسران و دختران و کارگزاران ایوب به فنا می‌روند.

آنگه ایوب برخاسته ،جامه‌ی خود را درید و سر خود را تراشید و به سجده افتاد و گفت : برهنه از رحم مادر خود بیرون آمدم و برهنه به آنجا خواهم برگشت!خداوند داد و خداوند گرفت و نام خداوند متبرک باد(کتاب ایوب/ 1 :21،22)

"در این همه ایوب گناه نکرد و جهالت به خدا نسبت نداد" اطلاق همچنان باقی ست.ایوب هنوز مرد سطرهای نخستین است.

بار دیگر پسران نزد خدای آمده‌اند.شیطان دوباره می‌آید.خدای، گویی بخواهد ایوب را به رخ بکشد، دوباره می‌پرسد در او تفکر نمودی ؟ که چنان است و چنان است و راست ایستاده؟هر چند مرا بر آن داشتی که بی جهت او را اذیت رسانم؟(کتاب ایوب /2: 3) شیطان می‌گوید دلیل آن است که دست به جانش دراز نکردی .استخوان و گوشت او را لمس نما تا پیش تو روی از تو بگیرد(کتاب ایوب/2 : 5) و این بار گوشت و پوست ایوب است که قمار می‌شود.ایوب، به خاکستر نشسته، دمل‌های سخت خویش را با تکه سفالی می‌خاراند.

همسرش طرح وسوسه می‌دهد. که دیگر دل به کدامین خدای بسته‌ای؟ایوب ملامتش می‌کند.دوستانش به دیدارش می‌آیند.هر کدام از یک سو. نزاری ایوب را که می‌بینند جامه می‌درند ،خاک بر سر می‌افشانند ،هفت روز و هفت شب سخن نمی‌گویند چرا که درد ایوب بسیار است .آنگاه ایوب لب به لابه می‌گشاید ،بنای نفرین می‌گذارد .به روزی که در آن متولد شده است، لعنت می‌فرستد و بر خودش و هر چه به خودش مربوط است.چونان آتشفشانی که پس از خموشی ِ سالیان، به آتش آمده باشد.

دوستانش جرات می‌یابند با او حرف بزنند. آنها آرام آرام پرده از آنچه در دل دارند می‌گشایند که مگر نه این‌که هر چه بکاری همان را درو می‌کنی ، در خود بنگر که چه کرده‌ای که این گونه عذاب می‌شوی !زیرا که بلا از غبار در نمی‌آید و مشقت از زمین نمی‌روید(کتاب ایوب/5: 6) و آیا شرارت تو عظیم نیست و عصیان تو بی انتها نی ؟( ایوب/ 22 : 5) و مگر نه این است که خدا کمتر از گناهانت تو را سزا داده است(ایوب/ 11 : 6)به نظر یک رابطه‌ی منطقی برقرار است.عکس‌العملی که در پی عمل می‌آید .ایوب همه چیز دارد،از مال و مکنت و شهرت و اعتبار.از اولاد فراوان.از احترام بسیار ،چگونه است که چنین بر خاکستر می‌نشیند؟چه چیز جز گناه می‌تواند این چنین همه چیز را برباد دهد. و اگر این تنبیه پروردگار نیست پس چیست؟قسمت عمده‌ی کتاب مربوط به همین مباحثات است.دوستان ایوب سبب را گناه‌کاری او می‌دانند و او سعی در رد این گفته‌ها دارد.او نمی‌داند سبب چیست، لیکن آنقدر می‌داند که گناه کار نیست.دوستان ایوب در کتاب ،حکیمانی را می‌مانند که گاه و بی‌گاه آماده‌اند علم خویش را به رخ بکشند . تا جایی که ناگاه از خود می‌پرسیم اینان همان‌هایند که زاری و نزاری ایوب را که دیدند گریبان دریدند؟همان‌ها که خاکستر بر سر نشاندند؟ ایوب از این همه توبیخ و موعظه به ستوه می‌آید و می‌گوید. بر من ترحم کنید ترحم کنید شما ای دوستانم.زیرا دست خدا مرا لمس نموده است چرا مثل خدا بر من جفا می‌کنید و از گوشت من سیر می‌شوید. (کتاب ایوب 19 : 21-22)

ایوب رفته‌رفته توان از کف می‌دهد.از سویی ملامت رفیقان است و از سویی رنج و محنت بر جان نشسته.آاخرین تیر خوشتن را از چله رها می‌کند و آشکارا به محاجه با خدا بر می‌خیزد. نزد تو تضرع می کنم و مرا مستجاب نمی‌کنی ،برمی‌خیزم و بر من نظر نمی‌اندازی .خویشتن را متبدل ساخته بر من بی رحم شده‌ای .با قوت دست خو د به من جفا می‌نمایی .مرا به یاد برداشته ،بر آن سوار گردانیدی و مرا در تند باد پراکنده ساختی(کتاب ایوب/ 30 : 20 ،21 ، 22) و آنچنان می‌شود که "بربط او به نوحه‌گری مبدل می‌شود و نای‌اش به آواز گریه کنندگان."

از این جاست که خدا به میدان می‌آید.ابتدا نرم با او سخن می‌گوید ،هر چه به پیش می‌رود خدا رجز خوان‌تر می‌شود. ایوب را به تحدی می‌خواند که تو از خلقت چی می‌دانی ؟از بز کوهی و گاو وحشی ؟ از ابرها و عمق دریاها ،از نورها و ظلمات،از برج‌های جنوب و برج‌های شمال و از هر آنچه که از کائنات موجود است.ایوب چیزی نمی‌داند .ایوب چه طور می‌تواند چیزی بداند؟ ایوب و هر آن‌که مخاطب رجزهای خداوندی می‌شود، خود را محقر می‌یابد .خود را پست می‌شمرد و می‌یابد که باید شرح آن چه رفت را از خدا بخواهد، که او به همه چیز قادر است و کیست که او را منع نماید و ایوب اقرار می‌کند سخن به آنچه علم نداشته گفته است، به چیزهایی که فوق عقل اوست . به خاک می‌افتد : از این جهت از خویشتن کراهت دارم و در خاک و خاکستر توبه می‌نمایم(کتاب ایوب/ 42 : 6)خدا سپس بر دوستان ایوب خشم می‌گیرد. برای بخشش، بدان‌ها دستور قربانی می‌دهد و می‌گوید از ایوب بخواهید برای‌تان دعا کند که مستجاب خواهد بود.

اگر داستان‌های با پایان خوش را ژانر بدانیم،کتاب ایوب از بزرگترین‌های این ژانر است.خدا بیش از آنچه پیشتر داشته به او عطا می‌کند ،فرزندانی نیکو بدو می‌بخشد وعمری طولانی ارزانی‌اش می‌کند. در نهایت "بیشتر از اول متبرک می گردد."

با این همه سوال ابتدایی هنوز باقی‌ست که این ایوب ، همان ایوب سطرهای نخستین است.آیا او کاملیت خویشتن را حفظ نمود آنچنان که در آغاز دوره‌ی محنتِ خویش ادعا می‌کرد؟آن نفرین‌ها ،و مهمتر، آن محاجه‌های سفت و سخت با خدا را باید به چه حسابی نوشت؟و در نهایت رجز‌خوانی خداوند ،آن رجز خوانی طولانی، در برابر چه چیز تفسیر می‌شود؟

پس ایوب پیر و سالخورده شد و وفات یافت(کتاب ایوب/آخر)

هیچ نظری موجود نیست: